سال 90 با تمام فراز و نشیب هاش تمام شد. امروز و این چهار روز که از فروردین گذشته با سالی که گذشت خیلی فکر کردم
تو سالی که گذشت اشک ها و لبخندهای زیادی همچون سال پیش از آن برقرار بود. اتفاقات کوچک و پیش آمدهای نه خیلی خیلی شیرین و خدا را شکر نه خیلی تلخی نداشتم
امیدوارم امسال به اندازه ی همه ی اون سال هایی که گذشت و من به یکی از اون آرزوهای بزرگم نرسیدم ...امسال سال براوردن تمام آرزوهام باشه...یکی یکی...
در حال حاضر زندگی آرامی در پیش گرفتم و با امید به آینده جلو می روم
تا ببینم خدا چه چیزی برایم رقم زده...همون خدایی که مهربونه.
+
نوشته شده در جمعه چهارم فروردین 1391ساعت 3:22 بعد از ظهر توسط ستاره
|
می خواهم بازم دعا کنم
همون دعاهای قبلی....
اونقدر دعا که مستجاب بشه...
+
نوشته شده در شنبه پانزدهم بهمن 1390ساعت 10:33 قبل از ظهر توسط ستاره
|
برای خودم دعا می کنم تا صبور باشم؛آنقدر صبور باشم تا بالاخره ابرهای سیاه آسمون کنار بروند و خورشید دوباره بتابد.
برای خودم دعا می کنم تا خورشید را بهتر بشناسم. بتوانم هم صحبتش باشم و صبح ها برایش نان تازه بگیرم
+
نوشته شده در سه شنبه یازدهم بهمن 1390ساعت 11:1 بعد از ظهر توسط ستاره
|
به یک جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی رنج را نباید امتداد داد باید مثل یک چاقو که چیزها را میبرد و از میانشان میگذرد از بعضی آدمها بگذری و برای همیشه تمامشان کنی . . .
+
نوشته شده در پنجشنبه ششم بهمن 1390ساعت 10:37 بعد از ظهر توسط ستاره
|
این روزها خسته از کار و دور شدن از آرزوها...وقتی خبر موفقیت فیلم مورد علاقه ام رو روی خبرگزاری های خارجی نه داخلی دیدم....یه کم خندیدم...لب هام لبخند زد...اما ته دلم قهقهه زد.
جدای نادر از سیمین رو همون روزهای اول تو سینما دیدم...فیلم قبلی..درباره ی الی را بیشتر دوست داشتم ..شاید چون شخصیت داستان از لحاظ سنی بهم نزدیک بود...اما جدایی نادر...لیلا حاتمی ...اون پیرمرد...اون زن که چه خالصانه از دروغ و خدا میترسید....شهاب حسینی با اون خشونت مهارناپذیرش که دربرابر قسم دروغ کم آورد....
زندگی به اون بدی ها هم نیست
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 2:40 بعد از ظهر توسط ستاره
|
شنیدید که میگن اونی که گریه می کنه یک درد داره اما اونی که می خنده هزار تا ؟
من می گم اونی که می خنده هزار تا درد داره ولی اونی که گریه میکنه، به هزار تا از دردهاش خندیده اما جلوی یکیشون کم آورده.....
من هم سعی می کنم به گریه ای اکتفا کنم...اما جلوی بنده ی خدا دست کمکم را را برای درمان دردهام دراز نکنم...
خدایا خودت کمکم کن...
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم دی 1390ساعت 9:58 بعد از ظهر توسط ستاره
|
نخست:
نه تلخم ، نه شیرین ، مزه ی بی تفاوتی میدهم این روزا ، جنس حالم زیاد مرغوب نیست....یه وقتايی
اونقدر هيچکس حالی ازت نمیپرسه
که آدم شک می کنه
نکنه مُردم و خودم خبر ندارم.....!
مثل الانِ من :(
پایان:
یک کاری کردم که نمی دونم درست بود یا غلط...یکسری اعتراف برای یک آشنای غریبه....نمی دونم از این به بعد چیکار کنم؟
یکی یک راه نشونم بده!
+
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم دی 1390ساعت 11:52 بعد از ظهر توسط ستاره
|
دلم برای پاکی دفتر نقاشی و گم شدن در آن
خورشید همیشه خندان، آسمان همیشه آبی
زمین همیشه سبز و
کوههای همیشه قهوه ای
دلم برای خط کشی کناردفتر مشق با
خودکار مشکی و قرمز
برای پاککن های جوهری و تراش های فلزی
برای گونیا و نقاله و پرگارو جامدادی
دلم برای تخته پاککن
و گچ های رنگی کنار تخته
برای اولین زنگ مدرسه
برای واکسن اول دبستان
برای سر صف ایستادن ها
برای قرآن
های اول صبح و خواندن سرود ایران اول هفته
دلم برای مبصر
شدن ، برای از خوب ، از بد
دلم برای ضربدر و ستاره
دلم
برای ترس از سوال معلم
کارت صد آفرین
بیست داخل دفتر با
خودکار قرمز
و جاکتابی زیر میزها ، جا
نگذاشتن کتاب و دفتر
دلم برای لیوانهای آبی که فلوت
داشت
دلم برای زنگ تفریح
برای عمو زنجیر باف بازی کردن
ها
برای لیلی کردن
دلم برای دعا کردن برای نیامدن معلم
برای اردو رفتن
برای تمرین های حل نکرده و اضطراب آن
دلم
برای روزنامه دیواری درست کردن
برای تزئین کلاس
برای
دوستی هایی که قد عرض حیاط مدرسه بود
برای خندههای
معلم و عصبانیتش
برای کارنامه.... نمره انضباط
برای
مُهرقبول خرداد
دلم برای خودم
دلم برای دغدغه و آرزو
هایم
دلم برای صمیمیت سیال کودکیام
تنگ شده
نمی دانم کدام روز در پشت کدام حصار بلند کودکیام
را جا گذاشتم
کسی آن سوی حصار نیست کودکی ام را دوباره به
طرفم پرتاب کند؟
+
نوشته شده در جمعه نهم دی 1390ساعت 7:17 بعد از ظهر توسط ستاره
|
اگر آرم بشوم......خیلی دلم یک آرامش ..حتی یک روز تمام را می خواهم
کم کم تفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دست
و زنجیر کردن یک روح را یاد خواهی گرفت.
اینکه عشق تکیه کردن نیست
و رفاقت، اطمینان خاطر
و یاد میگیری که بوسه ها قرارداد نیستند
... و هدیه ها، عهد و پیمان معنی نمیدهند.و
شکستهایت را خواهی پذیرفت
سرت را بالا خواهی گرفت با چشمهای باز
با ظرافتی زنانه و نه اندوهی کودکانه
و یاد میگیری که همه ی راههایت را همـ امروز بسازی
که خاک فردا برای خیال ها مطمئن نیست
و آینده امکانی برای سقوط به میانه ی نزاع در خود دارد
کم کم یاد میگیری
که حتی نور خورشید میسوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری.
بعد باغ خود را میکاری و روحت را زینت میدهی
به جای اینکه منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد.
و یاد میگیری که میتوانی تحمل کنی...
که محکم هستی...
که خیلی می ارزی.
و میآموزی و میآموزی
با هر خداحافظی
یاد میگیری.
+
نوشته شده در چهارشنبه هفتم دی 1390ساعت 9:50 بعد از ظهر توسط ستاره
|
شب یلدا هم گذشت.....یلدای نویی بود.... من و خواهرم تنها بودیم...مامان و بابا رفتن مسافرت.....شب زود خوابیدم...راستش از حرصم!!!از همون صبح طبق عادت همیشگی برای تک تک لیست دوستام در موبایلم اس ام اس تبریک یلدا فرستادم و برای عده ای خاص 2 بار....غیر از چند تا از دوستان که معرفتشون همیشگی بوده....چندتایی هیچ جوابی که ندادند هیچ..اصلا به روی خودشون نیاوردند که حتما برام مهم بودند که بیادشون بودم و بهشون اهمیت دادم
از ناراحتی توی صفحه ی فیسبوکم نوشتم: می گویند یک نخ سیگار آدم را آرام می کند، من ماندم دوستهام اندازه ی یک نخ سیگار هم نیستند!!!
جالبه که به عده ای برخورد که بی انصافم و عده ای هم گفتند: وقتی لطفی می کنم با این حرف خرابش کردم....آخه یکی نیست بگه چه دلیلی داره من لطف کنم....دوستی یک حس دوطرفه است...غیر از اینه؟؟؟
+
نوشته شده در جمعه دوم دی 1390ساعت 8:52 بعد از ظهر توسط ستاره
|